تبليغاتX
بابا لنگ دراز نامه




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


بابا لنگ دراز نامه

 بابا لنگ دراز عزیزم

بعدها روزی دخترم را روی پاهایم خواهم نشاند و موهای بلندش را شانه خواهم کرد و برایش خواهم گفت که روزی از اردیبهشتی ترین روزهای بهار یکی از سال های آشنای خدا ، مادرش در دانشکده اقتصاد در انتظار آمدن استاد و شروع شدن کلاس بخش عمومی اش ٬ در حال نوشتن نامه ی فرانسوی اش بود که تلفن اش با شماره ای نا آشنا لرزید.

برایش خواهم گفت چطور آن روز در حیاط دانشکده روی پا بند نمی شدم. چطور دوباره برگشتم خانه تا فقط ببینم آنچه را که مامان تعریف می کرد. چطور از دانشکده تا خانه خندیدم رو به آسمان ٬ درختان ٬ ماشین ها و آدم ها و خیالم هم نبود که دیوانه ای خطابم کنند که برای خودش می خندد!

خواهمش گفت چطور کوچه را تا خانه مان دویدم و بعد طول حیاط و پله ها را و بعد هال و پذیرایی خانه را تا برسم به اتاقم. برایش خواهم گفت که چه لذت داشت دیدن این یادگاری فوق العاده از بابا لنگ دراز. دیدن دستخط اش. دیدن آن همه محبت اش. برایش خواهم گفت چطور دقیقه هایی نشستم روی زمین و زل زدم به آدمی که تکیه داده بود به دیوار و داشت از توی قاب مرا نگاه می کرد. برایش خواهم گفت که چند بار آن نوشته ی طلایی رنگ را خواندم.

خواهم گفتش چطور دوباره خندان برگشتم به دانشکده. چطور نرسیده به پارک وی پیاده شدم و زیر قطره های یکی در میان باران پیاده روانه شدم. چطور نیم ساعت از کلاس بعدی گذشته رسیدم به دانشکده و با پهن ترین لبخند دنیا وارد کلاس شدم.

برایش خواهم گفت و او هم به خاطر خواهد سپرد و برای قصه ی شب های دخترش خواهد گفت: روزی از اردیبهشتی ترین روزهای بهار یکی از سال های آشنای خدا ٬ یادگاری که رسید از بابالنگ دراز ٬ مادربزرگ را تا خود بهشت برد.

                                                                                                                     جودی

 

پ.ن :

اگر بهشت لحظه های امروزم نبود ٬ حس های امروزم نبود ٬ خنده های امروزم نیود ٬ کیف کردن های امروزم نبود ٬ روی پا بند نشدن های امروزم نبود ... پس بهشت چیه؟ چه جوریه؟ چه شکلیه؟    

   


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 0:16 توسط جودی آبوت| |

 

بابا لنگ دراز عزیزترینم

حواسم هست. حواسم به امروز هست. به صبح جمعه ی اردیبهشتی. به هشتم اردیبهشت ماه نود و یک. حواسم هست که امروز آفتاب نشسته میان آسمان و می خندد و گاه با ابرها بازی می کند. پشتشان قایم می شود و یا جاخالی می دهد. حواسم هست که گلیسیرین های حیاط ٬ امروز بالاخره باز شدند و بویشان مست کرده دنیا را.

حواسم هست. حواسم به درناهایم هست. رسیده اند به ۹۱۲ تا. چیزی تا هزار تا نمانده. هزار تا که بشوند آرزویم ٬ وای آرزوهایم ... حواسم به بنفشه آفریقایی صورتی هم هست که راس چهار و پنجاه دقیقه ی بعدازظهر امروز بهترین برگش را خواهم برید و در آب خواهم گذاشت تا ریشه دهد. حواسم به دو گلدان تازه ای که امروز از گلخانه سوایشان کردم با گل های زرد و نارنجی شان هم هست.

حواسم هست. حواسم به شما هست که برایتان درخشش های بیشتر آرزو کنم. پرواز های بیشتر ٬ اوج گرفتن های بیشتر...

حواسم به خدا هم هست. که امروز آغوشش را به قدر دنیایش بازتر کرده...

مگر می شود در این هشتم بهشتی بی نظیر و بهاری به یاد زیباترین ها نبود ؟!

 

با عشق / جودی

 

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 16:0 توسط جودی آبوت| |

 

بابا لنگ دراز عزیزم

اینجا تهران است. تهران ِ اولین روزهای نود و یک. اما تهران نیست. انگار که تهران نیست. تهران ِ بی شما که تهران نمی شود. یک جورهایی یک جایش لنگ می زند. انگار که "ت"اش نقطه نداشته باشد یا کور شده باشد "ه" دو چشمش ٬ یا "الف"اش آنقدر کوتاه باشد که به چشم نیاید.    

سال نو شده ولی هیچ شبیه سال های نو شده نیست. انگار که آدم ها بی جهت خیابان ها را بالا و پایین کردند و خانه هاشان را تکاندند و تنگ هایشان را پر ماهی کردند و هفت سین ها چیدند. امسال اول ِ بهار ٬ سال تحویل نشد!

تقویم ها اشتباه کردند ٬ زمین کج چرخید ٬ نمی دانم. ولی امسال روزهای تهران ٬ نو نشد ! نشد !

جودی / جمعه ۴ فروردین خورشیدی 

 

 

 

 

بابا لنگ دراز عزیزم

سال نو ٬ امروز تحویل شد. نوروز امروز است. تهران ٬ امروز بهار شد. هفت سین ها را امروز باید چید. امروز که نفس های شما در هوای این شهر جاری ست. به یمن حضور شماست که سال ِ تهران نو شد.

سال نوتان مبارک. لحظه تان بهاری و احساس خوشبخت ترین مرد زمین بودن در دل تان جاودان. آمین.

جودی / نوروز ۹۱ / دوشنبه ۲۱ فروردین خورشیدی

 

 

 

پ.ن:

وقتی که

طهران

می شود

شهر تغزل

یعنی

صدای پای تو

در شهر

جاری ست.

 

سید احمد حسینی

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 1:1 توسط جودی آبوت| |

 

بابا

این روزها خواب می بینم. مدام خواب می بینم. در بیداری هایم حتی خواب می بینم. من هستم. شما نیستید. حتی در خواب هایم هم نیستید. خواب می بینم فرودگاه را. دارید می روید. راهی سفری برای همیشه. می بینم خودم را که گوشه ای ایستاده ام و از دور خاطره تان می کنم: دست هایتان را ٬ انگشتانتان را ٬ خنده هایتان را ... بعد صدای خودم را می بینم که : از دل نرود هر آنکه از دیده برفت...

بعد خواب می بینم در پاریس هستم. هوا تاریک است. چراغ های شهر روشن. موهایم را از پشت بسته ام. شال بلندی هم به دور گردن. دست هایم در جیب. باد می پیچد توی پالتوی تیره ام. سر می گردانم به دنبال شما. آدم ها هستند. شما نیستید. سرما می رود ته وجودم.

من هستم. شما نیستید. ایفل در پشت تمام خواب هایم پیداست ....

جودی / تهران / ۲۳ دی ماه ۹۰

 

نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت 2:29 توسط جودی آبوت| |

 

بابا لنگ دراز عزیز

روزهای امتحانات است. روزهایم در کتابخانه دانشکده می گذرد ٬ عصرهایم در موسسه ٬ در کنار بچه هایم و شب هایم در اتاقم ٬ با آهنگ های Adele .

«دلم برایتان تنگ شده.»

سنجی می خوانم. مسئله حل می کنم. درنا درست می کنم.

«برای دستانتان.»

آرمون فریش را برای اندازه گیری شدت هم خطی یاد می گیرم.

«برای دستانتان که نه.»

تاریخ عقاید هم باید بخوانم. باید بدانم ریکاردو چه می گفت.

«برای نگاهتان.»

برگه ی رنگی را از وسط تا می کنم. باید بدانم استوارت میل به چه اعتقاد داشت. یک تای دیگر ...

«نه ... نه ...»

برای بچه های موسسه باید این کارت ها را درست کنم. قیچی را بر می دارم. آرمین می آید و شعری را که دیشب گفته را برایم می خواند. هیچ حواسم نیست.

«برای صدایتان.»

آرمین می گوید امروز نیستم. می پرسد کجایم ؟!

«دلم برای صدایتان تنگ شده.»

سحر و من می رویم به دیدن دکتر طایفی ٬ استاد ادبیات. بچه ها که می روند ٬ سر تکان می دهد که بیایید.

«از پشت تلفن.»

برگه ها را می دهم دستشان.

«از راه دور.»

می خواند و می خواند و می خواند. لبش لبخند می شود. ابرویش اخم. نفس می کشد. چشمهایش را می بندد.

«تلفن از راه دور.»

تمام که می شود ٬ نگاهم می کند. می گوید دوست داشت. می گوید خستگی اش در رفت.

«شما بگویید.»

می گوید همین که خواننده منتظر است تا باز هم برایش بنویسی یعنی که موفقی.

«من بشنوم.»

یاد من باشد بپرسمتان که منتظر نوشته هایم هستید؟ می گوید از همین الان می توانم داستان کوتاه بنویسم. خوب هم بنویسم.

«شما بگویید.»

می خندم و می خندم و می خندم. یاد من افتاد که شما گفته بودید که ناشر کتاب هایم می شوید.

«من بشنوم.»

کتابخانه دانشکده اقتصاد است. من آرامم. لبم می خندد. دلم می خندد. آرمین سهراب می خواند. سحر شاملو می خواند. من گوش می کنم و با قیچی کارت های بچه ها را می برم.

«قطع که کنید ٬ گوشی را ببوسم.»

همین .

 

جودی / دی ماه یک هزار و سیصد و نود 

 

نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت 2:0 توسط جودی آبوت| |

 

بابا لنگ دراز عزیز

فقط خواستم بگویمتان که پنج سال گذشت از آن جمعه ی دلنشین اول دی ماه. از ساعت سه و نیم بعد از ظهرش. از یک لبخند و یک صدا که در نمی آمد تا به شما برسد. از آن"گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق/ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم" . از آن ساک صورتی و اولین دفترچه ی نامه ها. از اولین جودی. از اولین بابا لنگ دراز...

می خواهم بگویمتان تا عمر دارم این خاطرات معرکه را با دنیا عوض نخواهم کرد.

                                                                                                                 جودی

                                                                                                                 اول زمستان نود  

 

نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت 2:3 توسط جودی آبوت| |

بابا

حالم خوب نبود. حسم می رسید به نوشته های "زن روزهای ابری" ؛ که چه تعجب می کنم بس که گاهی روزهایمان هم شبیه هم می شود با اینکه تفاوتمان زمین تا آسمان است. نوشته بود: "آدم خوب است واقع بین باشد . اما دلیلی ندارد هی واقعیت های مزخرف زندگیش ، این که آدم ها نه از روی اختیار که از سر بیچارگی و تنهایی گاهی با آدم همنشین می شوند را مدام به خاطر بیاورد."
من خوب نبودم .حالم خراب بود همان طور ِ زن روزهای ابری ، همان جور ِ حامد ِ شب یلدا ، "با همان عصبانیت و رنج که «حالم بده ، خرابه ! جرمه ؟»"

اما آخرین شنبه ی پاییز فوق العاده بود. پاییز ، آذر ، جودی حالم رو خوب کرد. یادم انداخت قبل ترها چطور روی هوا راه می رفتم. چطور فکرم را لبخند می زدم و با لبخندم تمام دنیا را شیفته. چطور شما را می دیدم حتی تمام وقت هایی که نبودید ...

چطور به پارک وی که می رسیدم با شوق دستم را بلند می کردم رو به اولین تاکسی که مستقیم یعنی تجریش و از آن جا هم خطی های همیشه منتظر. یادم انداخت چطور به راننده ی تاکسی با افتخار می گفتم سر کوچه ی "..." پیاده می شوم و بعد در تاکسی را که می بستم رو به کوچه چه لبخندها که نمی زدم .

یادم انداخت چطور از سر کوچه تا تهش هر قدم را درونم هضم می کردم. یادم انداخت چطور وقتی به آن خیابان ِ بین دو کوچه که می رسیدم سر بر می گرداندم به چپ ٬ رو به مسجد یا چقدر سر کوچه مکث می کردم همان جا که شما چند باری غافلگیرم کرده بودین و بعد چطور دویست و هفت قدم را می شمردم تا خانه ی بهشتی - که امروز که دیدم می خواهند آسمان مقابل پنجره هایش را نصف کنند ٬ دلم لرزید-  

یادم انداخت چطور می شود از آنجا تا خانه مان تمام سربالایی ها را پیاده رفت و هیچ هم خسته نشد و رو به تمام دنیا خندید. چطور می شود تمام راه "This little light of mine, I'm gonna let it shine" را خواند و فکر نکرد که رانندگان با چه تعجبی از کنارت می گذرند . و رفت و رفت تا رسید به دفتر بابا .

که امروز به آنجا که رسیدی قلبت محکم تر بزند که "هی جودی... بابا همینجاست! نزدیک تو ! به فاصله ی یک دیوار تا آن اتاق که می رسید به آن پنجره ی بزرگ که نور می بارید ازش. به فاصله ی یک در و چند پله..." بعد میلت بکشد که در بزنی و با شکوه ِ تمام ِ لبخندهایت وارد شوی و بابا را سلام کنی. ولی بعد بخندی به حست که "هی جود جود بابا که ایران نیست این روزها" و بعدتر نگران شوی که چرا حس هایت دیگر کار نمی کنند...

...

بابا   

حالم خوبه . حالم خیلی خوبه. یاد گرفتم دوست داشته باشم حتی اگه دوست داشته نشم. یاد گرفتم آدم ها برایم مهم باشند حتی اگر من هیچ مهم نباشمشان. دنیایت آرام ترست وقتی که بی توقع دوست داری ، وقتی بی توقع می بخشی ، وقتی بی انتظار به تمام دنیا محبت می کنی...

با خودت قرار می گذاری لبخند هدیه کنی به دنیا ، به آدم هاش ، به زمینش و هوای غبار گرفته ش ، به درخت های کدرش ، به راننده های کلافه از ترافیکش ، به بچه های کوچیکش ،  به صندوق های پستی خالی خانه هاش ، به مسافر پشتی نشسته در تاکسی که چشمهایت مدام از آینه می رسد به چشمهاش ، به بابا که تازگی ها فهمیده ای که دلش آسمانی تر از آن چیزی بوده که تو تصور می کرده ای ...  

عشق می کنم آدم هایی که دوستشان دارم خوش باشند هر جا که دوست دارند حتی اگر هیچ وقت مسیرشان برای یک پیاده روی بعد از ظهر و لحظه هاشان برای یک گپ کوتاه به قدر نوشیدن یک لیوان چای به من نرسد. مهم اینست که آدم هایی هستند توی این دنیا که بزرگترین آرزوی من خنده ی گوشه ی لب آنها شدن است . آدم هایی که دوست داشتنشان عادت نیست ، لذتی است پر از لحظه های ناب...

...

عصر که "بله..."تان رسید برای چند خط تایپ شده ی من که "بودید شما امروز ساعت یازده آنجا؟!" ، دستانم را مشت می کنم می فرستمشان هوا ، yes کشیده ی بلندی می گویم و روی صدای پر انرژی ام می خندم که حس هایم درست کار می کنند هنوز ٬ که جودی زنده ست هنوز ...

                                                                                   

                                                                                        با عشق و لبخند

                                                                                                       جودی  

 

پ.ن :

امروز از اون روزها بود که دلم می خواست برم بام تهران و از اون بالا آسمون و تهران رو با همه ابرا و آدماش بغل کنم و بگم : خدایا مرسی که هستی ... :)

 

نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت 22:35 توسط جودی آبوت| |

بابا جان

دلم تنگ شده برای نوشتن برایتان. برای پرسیدن احوالتان. برای گفتن از روزهایم برایتان. گیرم که بیشتر میبینمتان ٬ گیرم که ایمیل شده راه ارتباطی خوب و سریع ٬ اما من دلم نامه نوشتن می خواهد ٬ چه طولانی. از آن دفتر صدبرگ های سر نیم ماه پر شده که می رسید به دست آقای پستچی و بعد می رفت در صندوق پستی تان می نشست به انتظار شما تا بیایید و بازش کنید و با لبخندی به روی لب بگویید : آه جودی ...

دلم می خواهد سر راه که می گذرم از کنار اداره پست تجریش بروم گوشه ای ٬ لبه ی دیواری ٬ روی پلکانی و یا روی نیمکت های حوالی امامزاده صالح بنشینم و پشت برگه های تبلیغاتی که در گذر از میدان دستم را پر کرده بود ٬ چند خطی بنویسمتان که : "سلام بابا . حال خوب. احوال خوش. دل من تنگ اما..."

دلم از آن صبح های فوق العاده ای می خواهد که با بن بست بهشتی شروع می شود. از آن ها که از سر کوچه چشم به نور ته کوچه قدم برمی داری. از آنها که دل در دلت نیست اما آرامی . چه آرامش غریبی هم...

میلم می کشد از پسرک سر چهاراه دو دسته نرگس بگیرم . دسته ای برای شما تا بگذارمش پشت در و دسته ای برای مامان که عاشق نرگس است که هر بار دیدمشان در گلدان روی میز یاد شما بیفتم و تصور کنم که نرگس هایتان را روی کجا گذاشته اید؟!

دلم حتی برای سگتان هم تنگ شده که وقت هایی که تکیه داده ام به در تا پر شوم از آرامش ٬ سرش را از زیر در بکند بیرون و از جا بپراندم و با نگاهش ٬ آن سوی در را ببینم که شما نشسته اید بر تاب روی ایوان و صدایش می کنید و من صدایتان را می سپارم به گوش هایم تا کیف کنند.

دلم بهار می خواهد. ماه دومش را. باران های گهگاهی اش را. صبح های خنکش را که خداحافظی کرده و رسیده باشم به وسط های کوچه که صدایم کنید:"جودی ؟!" سرم را که برگردانم و لبخند بریزم بر نگاهتان بگوییدم :"سرما می خوری دختر ... بیا سوار شو ..."

                                                                                             جودی

 

           

نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت 20:8 توسط جودی آبوت| |

 

من یه مرگم شده. نمی دانم چه مرگی. یه جوریم شده. غر می زنم. می افتم به جان خودم. آن قدر می زنمش که نای دوباره بلند شدن ندارد. همین جوری الکی. بی بهانه! فقط به جرم اینکه حرصم را در می آورد. حوصله همه را سر می برم. حوصله خودم را هم. من آدم مزخرفی شده ام. مزخرف تر از همیشه.

همین جوری می نشینم پای تلویزیون و کنترل را می گیرم دستم و کانال ها را تند تند عوض می کنم. از ترکیه می روم فرانسه ٬ از آنجا لندن و لس آنجلس و بعد می زنم فشن تی وی و زل می زنم نه به مدل ها که به آدم هایی که در تاریکی ها نشسته اند و چشمانشان با نور آدم های روی صحنه می رود و بر می گردد. آخرش آکادمی را انتخاب می کنم ، تمام که می شود یادم می افتد صداهایش را فقط شنیده ام ٬ گوش نکرده ام !

بعد می بینم اشک هام روان شده اند. بدم می آید از خودم بس که این روزها این قدر ضعیف شده ام. این قدر زود خسته می شوم. این قدر زود دردم می آید. بعد یادم می افتد زن روزهای ابری هم نوشته بود که "آدم حق دارد گاهی ، نه چندان طولانی نمی دانم تا کی و کجا . از پا بیفتد. کم بیاورد. خسته شود... گیرم که روزهای بهتری هم توی راه."

فکر می کنم دلم صندلی همیشگی رو به باغ کافه ویونا ی باغ فردوس را می خواهد که بروم و قهوه فرانسه سفارش دهم و چشم هام را ببندم و سرم را بگذارم روی میزش و همهمه ها را بشنوم و از هر چه فکر دوست داشتن و دوست داشته شدن خالی شوم. هوا روشن باشد وقتی سرم را می گذارم روی میز و وقتی سرم را بلند کنم که هوا تاریک شده باشد و فانوس های باغ روشن. آرام و بی صدا میزم را در گوشه ی کافه که قهوه فرانسه ای سرد روی آن به جای مانده ٬ ترک کنم.

موبایلم را در می آورم و میلم را چک می کنم. حرص می خورم از ایمیل های تبلیغاتی که "وان نیو میل مسیجی" که به خاطرش کنار این باکس نوشته بود ، ثانیه هایی قبل بی خودی خوشحالم کرده بود. اخم می کنم خودم را که چرا اینترنت لعنتی موبایل را راه انداخته ام که هر چند دقیقه یک بار ولوله ای بیفتد درونم که:"نه جودی این حس با تمام حس های قبلی فرق دارد. جوابت را داده. چک کن!" و بعد دوباره و دوباره و ....

من یه مرگم شده! می دانم چه مرگی! این همه صبر کردن ، این همه خواب دیدن و تعبیر نشدن ، این همه میل چک کردن و چک کردن و چک کردن ... خراب می کند حال آدم را. با خودت فکر می کنی کجایش را اشتباه کردی. فکر می کنی نکند جمله بندی ات بد بوده؟! بالا و پایین اش می کنی. با خودت می گویی کاش آن را نمی فرستادم یا آن یکی را آن جور نمی گفتم. می افتی به جان خودت . می زنی اش . می زنی اش . می زنی اش ... 

بابا دلم می خواهد نه که خودتان را ، نه که دیدنتان یا شنیدن صدایتان را. دلم فقط می خواهد مثلا منشی تان زنگ می زد و می گفت:"دوشیزه آبوت! بابا لنگ درازتان برایتان پیغام فرستادند که به یادتان هستند. مواظب خودتان باشید." همین. دلم همین را می خواهد. حتی اگر آن جمله ی آخر را هم نمی گفت عیبی نداشت. همین که می فهمیدم جودی هنوز کسی را دارد. همین که فقط بدانم که هستید. بدانم که هنوز داشتن دختری مثل من آرزوی هر پدریه!!

بابا ! هنوز آرزوی هر پدریه ؟!

                                                                                                        جودی

نوشته شده در جمعه 13 آبان1390ساعت 23:48 توسط جودی آبوت| |

 

بابا لنگ دراز عزیز

پاییز شده و دل من تنگ برای اینجا ٬ تنگ تر برای نوشتن برایتان ٬ تنگ ترین برای خودتان. روزهایی که بر من می گذرد ٬ خودشان به آرامی رویا هستند و تهشان دلشوره ای دارد که وقتی می آید بالا و می نشیند پشت حنجره ام ٬ هر کار می کنم که بین حرف زدن هایم با مامان ٬ وسط کلاس های بچه هایم که زل زده اند به دهانم ٬ لا به لای حرف زدن با استاد ادبیات صدایم نلرزد ٬ نمی شود بس که دلم می شورد از ناکوکی.  

صبوری کرده ام هنوز. دلشوره هایم را رازداری کرده ام. لا به لای شلوغی های زندگی ام پنهانش کرده ام و هر وقت پیدایش شده حواسم را پرت کرده ام. دادمش به چاله های خیابان ٬ به قاصدک های رقصان ٬ به حرکت موزون عقربه ها. حوصله ی آدم ها را نداشته ام اما. دلم یک جای بی آدم می خواهد.

آدم ها که حرف می زنند ٬ دلشوره ام می آید بالانر. آن وقت حواسم را پی رنگی ترین چیزها هم که می فرستم ٬ بر می گردد و مدام ذهنم را بالا و پایین می کند. می اندازدم توی هزارتویی که ته همه ی توهایش بن بست است و از هر طرف که می روم پیدا نمی شوم.

سخت بود نوشتن برایتان تا امشب که صدای رخشان بنی اعتماد از سهراب می خواند برایم که:"زندگی جیره ی مختصری ست. مثل یک فنجان چای. و کنارش عشق است. مثل یک حبه قند." و بعد من فکر کردم که چقدر دیگر دارم از این جیره ی مختصرم. که چند قلپ دیگر دارم از این چای تا بنوشم. که چقدر حرف ها دارم که نزده ام برایتان. که چند بار دیگر می توانم "بابا لنگ دراز نامه" را باز کنم و بالایش بنویسم "بابا لنگ دراز عزیز" ...

باز کردم اینجا را که درد و دل کنم برایتان و بگویمتان که بابا یک چیزی هست ته دلم که صادق هدایت زخمی می خواندش که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. اما نگاهم که رفت پی خط اول آخرین نوشته ٬ پی "بابا لنگ دراز عزیزم" ٬ پی "و دست هایت بوی نور می دهند" فکر کردم که چند وقت است که بوی دست هایتان را حس نکرده ام؟ فکر کردم که چقدر دلم برایتان تنگ شده. فکر کردم که چقدر کم دارم آن حبه ی قند را...

راستی بابا سلام ... سلام ... ســــــــــــــــــــــــــلام ...

                                                                                                          جودی

 

نوشته شده در شنبه 16 مهر1390ساعت 1:16 توسط جودی آبوت| |


Design By : Night Skin